۳۵- داغستان
-
تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 14:30
دیوانهخانه است. به همین سرعت سی و پنج ساله شدم و هیچ کس برایش مهم نیست. راستش را بخواهید برای خودم هم زیاد مهم نیست. فکر میکنم بزرگترین دستاوردم این است که هر چه بزرگتر شدم فهمیدم که بیشتر نمیدانم. بعد هم خب اصلا انگار دنیا این طوری طراحی شده است که در عمق هر چیز بنبستی قرار گرفته که عقلمان بهش ...
بهار
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 4:27
امروز که بیدار شدم بلند رو به خانهٔ خالیام گفتم امروز هم از آن روزهاست. رابرت سومول دربارهٔ معماری میگوید مقایسه کنید میان رابرت دنیرو و یک بازیگر معمولی دیگر را که اسمش یادم نمیآید. میگوید دنیرو... بگذارید بروم دستشویی. بر میگردم. میگوید دنیرو شیوهٔ بازیگریاش متود اکتینگ است. برای اینکه شخصی...
۳۳- صورتی
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 4:27
فکر میکنم برای اولین بار است که متن مربوط به تولدم را اینقدر دیر مینویسم. شاید هم برای دومین یا سومین بار. عموماً وقتی همه چیز خوب پیش میرود و اوضاع خوب است فرصت نمیکنم که متن تولد بنویسم. اما این بار قضیه برعکس بود. همه چیز پر از اضطراب و فشار بود و هست این چند روز.بگذارید برایتان از اوضاع و اح...
جنگزدگی
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 4:27
نیاز دارم بنویسم، چه نیاز نامربوط و بیفایدهای. در اینجا جنگی دوازده روزه در گرفت و همه چیز به یکباره وخیم شد. آمدند، کشتند، آسمان تهران را ترمینال کردند و دوازده روز شبها از صدای توپ و ترقه بیدارمان کردند و نگذاشتند بخوابیم. بعد هم به یکباره آتشبس بیان کردند و ظاهراً که تمام شد. در این میان اصلا...
یک هفته مانده به ۳۲
-
تاریخ: 1402/5/20 ساعت: 1:31
نوزدهم مرداد است. یک هفته مانده به تولد ۳۲ سالگیام و امروز به قول گراهام گرین مثل همهمان که در ته چاه فاضلابیم و گاهی به ستارهها نگاه میکنیم، من امروز به موشهای کف چاه نگاه میکردم که وول میخوردند و حس چندش بهم میدادند. از صبح که بیدار شدم تپش قلب شدید داشتم و اضطرابی تمام وجودم را گرفته بود. مال امر...
عنوان عنه؟
-
تاریخ: 1402/5/13 ساعت: 18:54
مدتی است دلم میخواهد دوباره برگردم به وبلاگ. نه این وبلاگ و نه نوشتن. رؤیاپردازی میکنم که چنل یوتوبی افتتاح کنم و در آنجا از هر چه که دوست دارم و ندارم حرف بزنم. بعد میبینم خب ادوات و وسایلی میخواهد که گران است و پر زحمت. مخاطب هم که نیست. با این شخصیتی که من دارم بعید است کسی علاقمند باشد اراجیف من...
بقا
-
تاریخ: 1402/5/13 ساعت: 18:54
من از این مجتبی شکوری خوشم نمیآید. هم از قیافهاش بدم میآید، هم اینکه با آن سروش صحت دو زاری در تلویزیون مینشست و ادای آدمهای کتابخوانده را در میآورد حالم را ازش بهم میزد و هم کلا اینطور آدمها که یکهو از ناکجا پیدایشان میشود و با لحن ملایم حرف میزنند و ادای آدمهای کنجکاو نِرد مثبت اندیش را در میآورند...
اشمئزاز
-
تاریخ: 1402/5/13 ساعت: 18:54
آهن. خودم را آهن میفهمم. نه استوار و قوی و براق. اتفاقاً سرد و بیروح. مزهٔ خون میدهم. تلخ و لزج. آهن خون کم که میشود قرص آهن میخورند. واقعاً هم مزهٔ میلههای آهنی میدهد. مزهٔ خون. سرد. چه زمستان و چه تابستان. سرد است و مرده. در پادگان که تختها میلههای آهنی است پایم را به میلهٔ پایین میچسباندم. که بتو...
جاده خدا
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 14:54
۱نوشتن مخصوص آدمهای بیپناهی مانند ماست. که چند روز است صبح کابوسهای شبمان تمام میشود، بیدار میشویم دوش میگیریم و وانمود میکنیم که اوضاع رو به بهبودی است. قدم میزنیم با لیوان قهوه در دست و میرویم سر کار. در دفتر و کلاس و پشت میز مینشینیم اما نمیشود که نمیشود. نمیتوانیم کار کنیم با این غم بزرگی که تما...
عدم قطعیت
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 14:54
میدانی، آدمها دو دستهاند. عدهای صلاحیت و استعداد و هوش سرشار دارند و از این نعمت بهره میبرند و عدهای هم خوش سر و زبان و اجتماعی و اصطلاحا تو دل برو هستند و از این طریق کارشان پیش میرود. من؟ هیچ کدام را ندارم. نه دانشی دارم که دیگران را به فکر فرو برم و متحیر کنم، نه هوشی دارم که موجبات تعجب دیگران ر...
ندارد
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 14:54
تصمیم گرفتم بنویسم. پنجشنبه بیست و دوم دی ماه ۱۴۰۱. مینویسم شاید کمی ذهنم آرام گرفت و توانستم کارهایی را که باید انجام دهم ــ و بهشان علاقه ندارم و مدام از خودم میپرسم که چرا باید این کارها را بکنم و بعد پاسخی پیدا نمیکنم و بعد به این فکر میکنم که تقریبا کل زندگیام داشتم از این طور کارها انجام میداد...
بالاخره ۳۰
-
تاریخ: 1401/4/9 ساعت: 15:03
بله سی ساله شدم. بگذارید این پست را در شش گفتار بنویسم که احتمالا ربطی هم به هم ندارند ولی خب فعلا جور دیگری نمیتوانم سر همش کنم:۱.یادم است در دوران کودکی در مجلهٔ رشد یا یکی از همین مجلههای شبه علمی آن دوران خواندم که نوشته بود اگر یک مورچه را با یک دانهٔ جو در قوطی کبریتی حبس کنید، بعد از شش ماه م...
این هم از این
-
تاریخ: 1401/4/9 ساعت: 15:03
ویزایم آمد. بلیطم را هم خریدم. چمدان هنوز جمع نشده ولی تقریبا اغلب کارها را کردم. از استادم خداحافظی کردم و برای شش ماهی میروم فرصت مطالعاتی. حدس میزنم آنجا در آن خوابگاه و اتاق تکنفره بیشتر در وبلاگ بنویسم. شاید هم کلا این'>این شش ماه حتی یک کلمه هم ننوشتم. همهی نوشتنها را بگذارم برای چت واتساپ و ک...
۲۹ (گه نخور)
-
تاریخ: 1399/11/1 ساعت: 21:46
گه نخور! این را همین اول به خودم میگویم چون متن پارسالام را همین الان خواندم و فهمیدم چرند گفتهام. تقریباً این قصه تکراری است که هر سال متن پارسالام را میخوانم و میگویم چقدر چرند نوشتهام. بیچار
سن فقط یک عدد است
-
تاریخ: 1399/11/1 ساعت: 21:46
بله. همین که در عنوان مطلب خواندید درست است. سن فقط یک عدد است. منتها این کلیشه را زمانی به کار میبرند که بگویند هنوز برای لذت بردن از زندگی و حال خوب داشتن دیر نشده. میشود در سن و سال بالا هم سرزن
آدم بد
-
تاریخ: 1398/12/2 ساعت: 6:56
میل غریبی دارم که آدم بدهٔ ماجراها باشم. نمیدانم چرا ولی ضدقهرمانها برایم همیشه جالبتر بودهاند. مثلا خوب، بد، زشت را تصور کنید، بعید میدانم کسی از شما باشد که شیفتهٔ شخصیت بد ماجرا نشده باشد. ا
۲۸ (بیست و هشت)
-
تاریخ: 1398/12/2 ساعت: 6:56
اینجا دیگر خیالم راحت است. نه کسی هست که بخواند و نه کسی هست که نظری بدهد. مینویسم چون عادتم شده است که هر سال شب تولدم چیزی بنویسم و امسال برخلاف پارسال و مثل سالهای قبل دلم میخواهد همین ساعتهای
دی ماه ۹۸
-
تاریخ: 1398/12/2 ساعت: 6:56
حالم بد است. لابد مثل شما که حالتان بد است و اصلا کیست که در این اوضاع و احوال حال میزانی داشته باشد؟ حالم بد است و راستش را بخواهید درست نمیدانم چرا؟ انگار برگشتهام به ده سال پیش. آن زمانها بود ک
تهران
-
تاریخ: 1397/8/24 ساعت: 2:00
تهران دوستداشتنیترین شهر دنیاست. چرا؟ چون زشتترین و کریهترین و بیقاعدهترین شهر دنیاست. چون هیچ کس کاری به کار دیگری ندارد. شهر محبوب من همین است. شهری که بتوانم در آن گم شوم. شهری که یک آدم را هرگز دو بار نبینم و باور نکردنی است که این در تهران شدنی است. حتی اگر سه سال پیاپی صبح ساعت هفت و ربع سوار ...
سربازی
-
تاریخ: 1397/8/24 ساعت: 2:00
آدمها زمانی که افسردهاند واقعا بی فایده و به درد نخور میشوند. علتش این است که بیپناه و تعطیل میشوند و در آن زمان هیچ کاری نمیشود کرد باهاشان. هر چه مینویسند مزخرف است و هر کاری میکنند بوی ماندگی و ملال میدهد. به نظرم کسانی که افسردگیشان را جار میزنند بیشتر متقلب و دزداند تا آدم حسابی. خب البته استثن...