۲۷ (داستان ملالانگیز)
-
تاریخ: 1397/8/24 ساعت: 2:00
شما دیگر میدانید که این رسم را همیشه داشتهام که در روز یا شب تولدم مطلبی را اینجا منتشر کنم. امسال هر چه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید چون ماجرا بر میگردد به ۲۶ مرداد، یعنی درست دو روز بعد از ترخیصم از دوره آموزشی سربازی. در واقع من که باید اول اردیبهشت اعزام میشدم اعزام شدم و چند روز بعد برمان گرداند...
۲۶
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:20
دوباره زمانش رسید که من طبق این چند سال اخیر شب تولدم چیزکی اینجا بنویسم. دلیلش این است که فکر میکنم اگر چند سال دیگر به این کار ادامه دهم در نهایت میشود جمعش کرد و فهمید که در این مثلا ده سال از کجا به کجا رسیدهام. البته سود خاصی هم ندارد اما راستش را بخواهید آدم از پیری میترسد. به همین خاطر است که...
ریخت
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 9:35
یک اصطلاحی در زبان فارسی وجود دارد که فوقالعاده زیباست. «انگشتهایش ریخت». جالب است؛ نه؟ در کیمیای سعادت و تاریخ بیهقی چند باری این اصطلاح آمده. به این معنا که کسی انگشتهایش را در اثر سوختگی یا بیماری و... از دست بدهد و قطع شود. حالا از این دست اصطلاحات هزار تایش را میشود مثال زد که خیلی هم جذا
درت
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 9:35
بگذارید برای شما کمی دقیقتر و بهتر توضیح دهم. چون این چند روز اخیر آنقدر از بابت این موضوع حرص خوردهام و کلهام را به دیوار کوبیدهام که الان دیگر کمی آرامم و فکر میکنم بتوانم بدون وحشی شدن موضوع را برایتان شرح دهم. البته ممکن است شما هم هر قضاوتی بکنید و خب میدانید که چندان هم مهم نیست. حالا
ذهن
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 9:35
گرفتار شدهام. از بچگی این عادت گند را داشتهام که هر کار را درست در فاصلهٔ زمانیای از پایان مهلت آن انجام دهم که مطمئنم دیگر هیچ فرصتی نمانده. این عادت من است و ذهنم در انجام این محاسبه بی نظیر است. مثلا برای فلان امتحان دبیرستان که همه چند روز مطالعه میکردند ذهن من محاسبه میکرد، و باور کنید
شد دیگر
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 9:35
همه چیز همانطور که حدس میزدم همزمان به گا رفت. الان برایتان توضیح میدهم که چطور. رفتم سر یک کار جدید با یک آدم گردن کلفت جدید. یک هفته کار کردم و دیشب دعوایمان شد. نه که بزن بزن و فحش و فحشکاری. بی عرضهتر از آنم که بتوانم با یک نفر چنین رفتاری کنم. ولی رسماً به هم چیزهایی را در لفافه گفتیم که
اتود
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 9:35
قصه راجع به یک مردی است که هیچ ویژگیای ندارد. اینکه آدمها و چیزها باید یک ویژگیای داشته باشند از آن چیزهاست که من فکر میکنم اصل است. چون آدمی یا چیزی که ویژگی ندارد کاراکتر نمیشود. کسی یا چیزی هم که کاراکتر نباشد به هیچ دردی نمیخورد. بگذریم. این مرد ولی هیچ ویژگیای ندارد به جز اینکه اسمش فق
الخ
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 9:35
دفاع کردم. من هر کاری که در زندگی میکنم داستان میشود و ازش یک ماجرای دراماتیک در میآید. از دفاع هم همانطور که حدس میزدم چنین ماجرایی درآمد. یک جلسهٔ دفاع تعیین کردند و آمدیم و نشستیم و منتظر ماندیم اما یکی از داوران نیامد. زنگ زدیم گفت منشی گروهتان با من هماهنگ نکرده بود. زنگ زدیم منشی گروهمان
خانواده
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 9:35
من کم کم دارد ۲۶ سالم میشود و هر چه فکر میکنم میبینم درون خانه ماندن و با خانواده سر کردن برایم مثل یک عذاب شده است. حتی تصور اینکه قرار است بیست روز آینده را بهناچار درون خانه بمانم و همان لوسبازیهایی را که عیناً ۲۶ سال است دارند تکرار میکنند، تحمل کنم دیوانهام میکند. صبر کنید. بیخود حسا
امروز
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 9:35
امروز که بیدار شدم حس کردم جایی را نمیبینم. همه چیز سفید بود. هر چه پلک زدم باز چیزی پیدا نبود و خیال کردم خواب میبینم. دست بردم و چند بار روی چشمهایم کشیدم و فهمیدم که باز است اما من چیزی نمیدیدم. صبر کردم و سعی کردم تکان بخورم که متوجه شدم استخوانهایم در نقاط جدیدی از بدنم صدا میدهند و در
شیاطین
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 9:35
بالاخره آنقدر همه چیز در همه جا به لجن کشیده شد که متقاعد شدم وقت خواندن «شیاطین» است. خواندمش. خیلی طول کشید و دلیلش آن بود که حس میکردم بعد از تمام شدن پردهٔ اول داستان دیگر واقعا نیازی به ادامه وجود ندارد. اما خب، داستایفسکی است و غیرممکن است که نداند چه کار میکند. پردهٔ دوم اوضاع را از زاویه
رگ خواب
-
تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 9:35
رگ خواب فیلم خوبی نیست اما هر چه تلاش کنید از ذهنتان بیرون نمیرود. تلخ است و گزنده و بخشی از مسئلهٔ وجودی آدم را درگیر میکند که هیچوقت شخصاً نتوانستهام از آن بگریزم. من به سختی گریه میکنم و به سختی هم یک فیلم میتواند تأثیر فوقالعادهای برایم داشته باشد. در مورد این فیلم هم همینطور بود. بیشت