فکر میکنم برای اولین بار است که متن مربوط به تولدم را اینقدر دیر مینویسم. شاید هم برای دومین یا سومین بار. عموماً وقتی همه چیز خوب پیش میرود و اوضاع خوب است فرصت نمیکنم که متن تولد بنویسم. اما این بار قضیه برعکس بود. همه چیز پر از اضطراب و فشار بود و هست این چند روز.
بگذارید برایتان از اوضاع و احوال زندگیام بنویسم تا ببینید در چه وضعیتی قرار دارم. چند ماهی است که دارم میروم سر یک کار تخمی و دستاورد این کار این بوده که فهمیدم همیشه میشود انتظار داشت اوضاع بدتر شود و آدمهای احمقتر در زندگیات ببینی. پدیدهٔ عجیبی است، نه؟ همین الان احمقترین و به درد نخورترین آدمی که در زندگیتان میشناسید را تصور کنید. تصور کردید؟ از آن احمقتر وجود دارد و احتمالاً خیلی زود با او ملاقات میکنید. نیازی به کفبینی و جادو جنبل هم ندارد پیشبینی این مبحث. خرترین وجود ندارد. همیشه خرتر هم پیدا میشود. خرتر به سراغتان میآيد. خریت تمامی ندارد.
اما بعد اینکه عجب سال مزخرفی بود پارسال. ابتدای سال داشتم بار و بندیلم را میبستم که برای همیشه از این ویرانه بروم که به یکباره نشد و همهٔ برنامهها بهم ریخت. بعد نشستم مقالهای نوشتم و تا توانستم وقت تلف کردم. بعد دیدم پولم دارد ته میکشد و بالاجبار باید بروم سر کار. جایی رفتم برای مصاحبهٔ کاری و گفتند باید سفتهٔ پانصد میلیونی بدهی. من هم فحشی به اقوامشان دادم و گفتم که سفته نمیدهم و دوباره رفتم نشستم در خانه. پدرم آمد گفت حالا که اینقدر علاف و بیکاری بنشین و رسالهٔ دکتریات را بنویس و تمام کن. دعوای مختصری کردیم چون واقعا حالش را نداشتم اما در نهایت دیدم بهترین کار موجود همین است. پنج ماهی از صبح تا شب دربارهٔ تئوری معماری و فلسفهٔ دریدا و دلوز و نظریهٔ انتقادی خواندم و نوشتم و مجموعاً هم چیز بدی از آب درنیامد. دیگر داشت حالم از خودم بهم میخورد که همانجایی که برای کار مراجعه کرده بودم و سفته میخواست، گفت بیا و سفته هم نده چون نیاز مبرم بهت داریم و میخواهیم به سرعت ازت سوء استفاده کنیم.
من هم رفتم سر یک کار فول تایم به غایت تخمی و الان هم که دارم این متن را مینویسم در روز تعطیل رسمی نشستهام در دفتر همان سر کار لجندر مال و دارم پست وبلاگ میگذارم. بعد اینکه در همین وانفسا یادم افتاد که چند ماهی است تنهام و کمکم دارم پیر میشوم و دیگر چیزی نمانده موها و ریشهای سفیدم با یک مشت خط و خطوط عمیق روی پیشانی و کنار چشمها همراه شود و دیگر کسی را پیدا نکنم. کسی را پیدا کردم و در همین وانفسا داریم به آينده فکر میکنیم و درآمد و مهاجرت و ازدواج و چیزهای عجیبی که فکر میکردم هیچوقت قرار نیست بهشان فکر کنم.
حالا حق میدهید که چرا متن ۳۳ سالگیام را اینقدر دیر نوشتم؟ چون حتی فرصت سر خاراندن هم نداشتم. الان هم داریم مقدمات دفاع رساله را فراهم میکنیم که طبق معمول دانشگاه دارد کرم میریزد و روی روانم رژه میرود و بعدش هم باید ببینم چه کار کنم با ادامهٔ زندگیام. دوستان عزیزم، فکر میکنم کمکم دارم وارد بزرگسالی میشوم. یعنی باور کنید یا نه، پارسال به یکباره این حس سراغم آمد که نکند برخی قابلیتها و فرصتها را از دست بدهم. نکند چهل ساله شوم و تنها و بیکس بمانم. نکند قرار نیست هیچوقت زندگی را با آن کیفیتی که دوست دارم داشته باشم. نکند دست آخر نگاهی به زندگیام بکنم و بگویم که ریدی. نکند...
همین. برایم کمی شانس و بخت آرزو کنید لطفا. یکی دو شانس دیگر بیاورم در زندگیام در چهل سالگی خوشحال خواهم بود. همه چیز به همین شانس لعنتی بستگی دارد؛ و البته به رنگ صورتی.
برچسب:
نویسنده: بنیامین حسینیان