خرید بک لینک

دیوانه‌خانه است. به همین سرعت سی و پنج ساله شدم و هیچ کس برایش مهم نیست. راستش را بخواهید برای خودم هم زیاد مهم نیست. فکر می‌کنم بزرگترین دستاوردم این است که هر چه بزرگتر شدم فهمیدم که بیشتر نمی‌دانم. بعد هم خب اصلا انگار دنیا این طوری طراحی شده است که در عمق هر چیز بن‌بستی قرار گرفته که عقلمان بهش نمی‌رسد. دقت کردید؟ الان ما نمی‌دانیم در جهان به معنای کل جهان و کهکشان‌ها و فضا چه خبر است. از این طرف در درون ذره و کوچکترین جزء همان چیزی که هر روز می‌بینیم نمی‌دانیم چه خبر است. یعنی در میانهٔ دو نمی‌دانم مانده‌ایم. پرسش‌های اصلی زندگی‌مان بی‌پاسخ است. تلاش‌هایمان برای فهم خودمان و این جهان اغلب به قرارداد و فرضیه و نظریه و حدسیات می‌رسد. بعد آدم در پانزده سالگی خیال می‌کند که خب من که می‌دانم چه خبر است. در ۳۵ سالگی می‌فهمد که خب ظاهرا هیچی از هیچ جا نمی‌دانم و سکوت می‌کند و متواضع‌تر می‌شود. اگر بفهمد و بشود البته.

اما بعد اینکه در تاریخ ام‌ام‌ای یک رقابت بسیار عظیم و تاریخی در سال ۲۰۱۸ انجام شد. کانر مک‌گرگور در برابر خبیب قرار گرفت. کانر اهل ایرلند بود و ویسکی به دست و دختران زیبا در بغل و نماد عیش و نوش دنیا و فرهنگ غربی، بدون تواضع، اهل نمایش با زبانی نیش‌دار. خبیب از سوی مقابل نمادی از آدمی اهل داغستان، ساده‌زیست و مسلمان و مذهبی، در وزن‌کشی‌ها انگشتی به سمت خودش می‌گرفت و بعد رو به دوربین‌ها تکان تکان می‌داد و بعد به بالا اشاره می‌کرد. که بگوید من؟ هیچ نیستم. فقط خداست که مهم است.

۳۵- داغستان

این دو نفر بسیار در رسانه‌ها با هم کل‌کل کردند. بیشتر کانر بود که فحاشی می‌کرد، خبیب را به خاطر دین و مذهب و فرهنگ و ملیت‌اش به سخره می‌گرفت و لایک‌ها را درو می‌کرد. خبیب اما چندان اهل این نمایش‌ها نبود و بیشتر اوقات جوابی کوتاه می‌داد که: در قفس مبارزه حرفهایم را خواهم زد. مبارزه برگزار شد و خبیب کانر را شکست داد و بعد هم کل سالن را بهم ریخت و با مربیان کانر زد و خورد کرد و محروم شد و هزار تا اتفاق دیگر. اما کانر باخت.

آن زمان که در ایران بودم به خاطر علاقه‌ام به ضدقهرمان‌ها کانر را بیشتر دوست داشتم. به خاطر زندگی در حکومت دینی تمایلی به برنده شدن کسی با همان شعارها و روحیات را نداشتم. فکر می‌کردم کانر برای نمایش و دوربین جذاب‌تر است. البته که هنوز هم همین فکر را می‌کنم اما دیگر پس از زندگی در خارج از ایران امروز خبیب را ترجیح می‌دهم. فکرش را هم نمی‌کردم اما اینطور شد. در روز جاری دیگر فکر نمی‌کنم که در جبههٔ غرب خبری هست. نه، خبر خاصی نیست. شاید کلیشه‌ای و احمقانه به نظر برسد اما اینجا هم فرهنگ عامه عین به عین شبیه همان فرهنگ عامه‌ای است که در ایران هست، با این تفاوت که قانون جلوی دست و پای اینها را می‌گیرد، البته باز هم نه همیشه، نه دقیقاً، نه قطعاً و بدون تبعیض ولی عموماً.

بهرحال هیچ وقت فکر نمی‌کردم تجربهٔ زندگی طولانی مدت در غرب و زیستن با طبقهٔ متوسط و عادی این جامعه اینطور رغبت و علاقه‌ام را نسبت بهشان کم کند و ذهنیتم را عوض کند. خلاصه که در این مورد هم نمی‌دانم چنان که در بقیه موارد. در نهایت اینکه ۳۵ ساله شدم و ریش و موهایم سفیدی واضحی گرفته است و همچنان نمی‌دانم دارم با زندگی‌ام چه می‌کنم. امیدوارم بتوانم شبیه آدم زندگی کنم و شبیه آدم بمیرم. چرا که مرگ خواه نا خواه، دیر یا زود فرا خواهد رسید.

برچسب: نویسنده: بنیامین حسینیان تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 14:30

صفحه بندی